shiva & hadi

 

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز


فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز


+ نوشته شده در جمعه ٢٢ مهر ،۱۳٩٠ ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط شیوا نظرات ()


 

سلام

من بازم با هادی دوست شدم والانم با همیم اماهادی دیگه انگیزه ی قبلی رو نداره ولی من هنوزم دوسش دارم وخواهم داشت.....

حس میکنم که هادی باکسه دیگه ای دوس شده آخه نسبت به من خیلی سرد شده وکمتر بهم توجه میکنه و فقط شبا بهم اس میده...

نمیدونم چیکار کنم؟؟؟؟

احساس میکنم هادی ازدوستیمون پشیمون شده ....البته بهش حق میدم آخه 8سال اختلاف سنی چیزه کمی نیست....

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٧ مهر ،۱۳٩٠ ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط شیوا نظرات ()


 

سلام چند روزیه که خیلی ناراحتم آخه هادی باهام تموم کرده میگه بخاطره خودت تموم میکنم حتما یه چیزی شده که اینو میگه واقعا ناراحت شدم به من گفت ازت بدم میاد

واقعا ازاین حرفش ناراحت شدم حتما یه چیزی شده که هادی این حرفو بهم زد وگرنه دلیلی نداشت که یه هویی بهم بگه ازت بدم میاد به هادی اس داد و جوابه اسمو داد توی فامیل پرشده که منو هادی باهم دوستیم همه خبر دارن جز مامان بابام میترسم اگه بفهمن ....

واقعا نمیدونم چیکار کنم دیگه اززندگی خسته شدم ازاین خنده های الکی از همه چی دوس دارم بمیرم میخوام خودکشی کنم ولی نمیتونم مثل قبل جرات ندارم قراره با هادی تموم کنیم ولی من دوس ندارم تموم کنیم بخاطر این دوسی آبروی من تو فامیل رفته حالا که آبروم رفته تموم کنم اونم به این آسونی واسم خیلی سخته من خیلی تنهام کسی منو حمایت نمیکنه کسی منو درک نمیکنه تو خونه خیلی تنها شدم .....

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ مهر ،۱۳٩٠ ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط شیوا نظرات ()


 

سلام

من از امروز شروع کردم که خاطراته بین خودمو عشقمو بنویسم ...

اسمه عشقه من هادیه و الان چند ماهی میشه که باهاش دوستم وخیلی دوسش دارم  من و هادی فروردین امسال باهم آشنا شدیم  و...

منو عشقم از هم دوریم وبه خاطر همین بعضی وقت ها همدیگرو میبینیم 

25 شهریور

بلاخره بعد یه مدت تونسم عشقمو ببینم و خیلی خوشحال بودم  با هم رفته بودیم بیرون که یه اتفاق بد واسمون افتاد و باعث آبرو ریزی شد ...

توی ماشین نشته بودیم که یه دفعه پلیس اومد و...خیلی بد بود واقعا ترسیده بودم ولی  بخاطر این که بهمون شک نکنن خودمو کنترل کردم وسعی کردم که گریه نکنم اول ماشینمونو گشتن وبعد یه سرباز اومد نشت تو ماشین و مستقیم به کلانتری رفتیم و چند تا سوال ازمون پرسیدن از اونجایی که نسبت به هم شناس زیادی داشتیم وهمدیگرو میشناختیم  سوتیه زیادی ندادیم ولی گفتن باید به خانوادت خبر بدیم اینجا بود که دیگه نتونسم خودمو کنترل کنم وزدم زیر گریه هادی ام میگفت گریه نکن فوقش میام خواستگاریت ولی من دست خودم نبود تا میگفتن بابات گریم میگرفت...

بلاخره زنگ زدیم خا له ام و پسر خاله ام اومدن و همه چیرو فهمیدن و این شد که تو کل فامیل آبرومون رفت و همه از دوستیه منو هادی با خبر شدن به جز چند نفر و این قضیه باعث شد که مادربزرگم اجازه نده خالم با من بگرده ...

من بیشتر از این میترسیدم که مامانم از دوستیه منو هادی باخبر شه آخه مامان چند روز پیش میگفت :تو با هادی دوستی؟؟منم زدم زیرش گفتم کدوم هادی؟؟؟من اصلا اون هادی رو دیدم؟؟؟؟؟....

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٥ مهر ،۱۳٩٠ ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ توسط شیوا نظرات ()